X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
واژه ها، جاها، مثَل ها، باورها و خاطره ها

جِمبلی و بِمپری

8 آبان 1395 ساعت 20:20

چمبلی و بمپری


به نام خدا. در زبان مردم دارابکلا و شاید روستاهای مجاور و پایین دست و بالادست آن، این اصطلاح جاری ست. جمبلی جنبه ی منفی یک فعلی ست. و بمپری جنبه ی مثبت آن. الاغ چموش و به نظر دامنه، نجیب! و اسب سرکش، و نیز به قول ما دارابکلایی ها شِل اس کاره  (کُرّه اسب) هر گاه بخواهند غریزتا" زیر بار زور آدم! نروند، چملبی می آند.


وقتی چمبلی آمدند، اِسا تِه دیگه مگه بتُوندی وِنجه نزدیک بووشی، باد یانّه آدم ره. اینطی جفتک زنّده. آدمِ بطین ره که تموم سوس اشکم! ره شننده برین!. اساسا هر کس می رود اسبی یا خری یا شل اس کاره ای و یا قاطری بخرد، می پرسد این حیوان که دری مجه روشنی (می فروشی) چمبلی ممبلی نووشوه که اَمه پیَر در بیاره؟



شیر بیچاره از جُفتک مُهلک گورخر بی خبره!


حالا از دنیای مرموز و اسرارآمیز حیوانات، بریم توی اجتماعات. یکی را مثلا و فرضا"زیزم می زنه. نمی دانم آیا الکی زیزم او را زده، یا نه چوخِس چوخِس هاکارده و زیزم زدش. زیزم که زد، طرف تا می تواند جمبلی می آد. این اصطلاحی ست رایج میان ما. جمبلی های کشنده و مُهلک و ویرانگر هم داریم. مثل گورخر آفریقایی. که آی جفتک های آن کُشنده و نفس گیره، شیر سلطان ره در جا خاسننده! و او ره به گوه!! کَشنه.


اما جمبلی آدم زیزم خورده، نه مانند جمبلی هایی از نوع الاغی و اسبی ست. که اون جمبلی ها کاملاً حساب شده و غریزی ست برای فرار از زیر زور و یوغ اجبار. زیرا آدم های بی رحم، همینطی  الکی الکی حیوان کپّل را سخ زنّده که بیشتر بار ببره. و او مجبوره جمبلی هاکانه. اما این جمبلی ها از نیش زیزم (زنبور وحشی و یا زنبور عسل) یک واکنش غیر اختیاری ست. باری بگذرم از تطویل بحث. که جمبلی خود حاوی فلسفه هایی ست که به قول آن خوش قلم شونیشت هایی لازم است بر شرح علل و دلایل آن.


اما بمپری دیگه چیشیه؟ اَی وه دیگه چه وه شکل گنّه؟ می گم. البته فرصتی نیست تا تبیین کنم اساسا چرا حالت بمیری در انسان شکل می گیرد. که نباید این ویژگی بشر را دست کم گرفت. اما با مثال هایی آن را به ذهن، تقریب می کنم.


طرف سالها انتظار یک فرزند را می کشیده، خبر می رسد آهای جناب آقای چیپچیپا کجایی؟ بیا و ببین آزمایش خانم ات نشان داده که تو صاحب یک فرزندی بزودی؟ او از زغال انبار دارابکلا تا تپه ی اوسا و آز آنجا باز هم تا قبسنی بِن دارابکلا، همینجور بمیری سماع کُنان می دوَد تا خود را هر چه سریع تر با جمال نورانی زنش، روشن و منوّر و مفرّح نماید.


طرف یک شندر غاز پول توی حساب قرض الحسنه داشته خودش هم خبر نداشته. بهش خبر می دن آهای حاج خانم کِل خِرون بیابیا این بنز آخرین سیستم (به قول برخی دارابکلای ها آخرین سیستان) که به اسمت افتاد را بگیر و ببر جاده چالوس و کندلوس بگرد. او که جسمی خمیده داشت و چشمی خَسیده، آنا" شفا می گیرد و بمپری سماع کنان بنز را می گیرد و می رود مشهد زیارت.... چالوس مالوس ره قبول ندانّه.


طرف داشت همین طور می گشت و چخ چخ بی جهت می گرفت به او اطلاع دادند که... دیگه بقیه ره شماها ادامه هادین. تا نوشتن لغت بعدی، یک بمیری سماع عالی حسابی بهین الهی الهی الهی!

(دامنه دارابکلا)

برچسب‌ها: واژه ها
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد