X
تبلیغات
زولا
واژه ها، جاها، مثَل ها، باورها و خاطره ها

پمبه سرگیر

5 اسفند 1395 ساعت 22:23

پمبه سرگیر



به نام خدا. آن زمان های دوردور دارابکلا، پنبه سرگیری هم شده بود یک شب چرگی و دختر خواهی های مرسوم. این منزل و آن خانه، همه به هم سرَک می کشیدند که پنبه از قوزگ و سرک برگیرند و لحافی برای عروس جهیزه سازند، ولی اصل و اساس این همه به سوی هم رفتن ها، بر بینش و دیدش آن غوزگ! بود. یعنی برآمدگی مُچ پای دخترها. چون از آنجا کارشناسی صورت می دادند مادر و خواهرها که آن دختره ی دور حلقه ی پنبه سر گیری نشسته، وضع اش چرب و نرمه یا سرد و چرمه!؟ ای ای...



رَف بِن دامنه. 29 فروردین 1395. عکاس: هادی طالبی دارابی (مرحوم عباس)


دامنه شرم و آزَرم داره پیش تر بره و بیش تر بگه و وارد دامنه ی ممنوعه بشه. شب های تار پاییز و زمستان خانه ی هر کی پا می گذاشتی چاشو چاشو پنبه بود با چوپلاق اش. دور هم می نشستند و دسته دسته، طلای سفید را از چوپلاق جدا می ساختند. سپس یا آن را به مرد شریفی به نام مرحوم آقا مرتضی محمدی مشهور به مرتضی چچّی می فروختند و یا


انباشتش می کردند و روزی از روزهای نزدیک عروسی دختره ی خوش منظره ی دلخوش گردیده، پنبه ی سفید پَر قو شده ی پمبه تیم از پمبه و چوپلاق جدا شده ی نرم و نُرم را به مرد شریف تری به نام جناب آقای  اِسا محمد آقا مقتدایی و همیارانش می سپردند تا لحاف و تُشک که ما می گفتیم دواج! بدوزند و زن و شوی کال و خام و تازه به هیجان رسیده را حسابی پُخته سازند. نه دواج و مُتکای دراز دونفره را سر مغازه ی خیاطی بدوزند، نه، که در منزل، آن هم با یک هفته تَه چین و  فسنجون و شکم پُری و چای دَم به دم و قومپُوزهای هر دمبیلی و هر ثانیه و هر دم. باغ پنبه اگر کسی داشت، همه دیگه از گوش آن زمین رد می شدند شک می کردند فلانی دختر دم بخت دارد و دلش لَه لَه می زند برای دامادش. ای ای ...


حالا دیگه نه زمین و باغ پنبه میدان عشق بازی ست، که اسمس های گوشه ی اتاق دِنچ، شده معمای دخترها و پسرهای بی پنبه و جنبه. برید ناخن انگشت های شان را چک کنید، از بسّ دست شان به فلز نیکل گوشی موبایل شان خورده برای اسمس بازی های پُز پُزی شون، چروک گردیده. تازه دخترهای دوره ی آن دور دور دارابکلا یعنی عصر پمبه تیم و پنبه سرگیر، نه لاغر مغ مغو و نحیف که زُبده و زُبیده و زاینده بودند. نه مثل حال حالاها تا یه زایمان کرده می گه لگن خاصره ام یعنی تهی گاه، خاسک گرفته.


ای ای چه بودند آن دخترها. کار و نان و نام شان یکجا زبانزد بود. نه مثل برخی حالا از فرط کم خوراکی! قیطان شده. که ما با آن و چنگکش می رفتیم دره دله ماهی صید می کردیم. خیلی ها خوب یادشان مانده که پنبه سرگیری فصل مُشمع عشق بود میان پسرها و دخترهای چیز فهم و دارای دِماغ پُر و نیز دَماغ بی جَرح و عمل دارابکلا.


دیگه گذشت آن باغ پنبه و پمبه تیم و چوپلاق و اسا ممدآقا مقتدایی و یک هفته بخوار بخواری و ذوقّه ذوقّه کاری. از عروسی یک هفته ای هم کرّ و فرّ بیشتری داشت لحاف دختر دَم بخت دوزی. حیف به آن فصول وصول! دیگه حالا حتی برای گاوها هم پمبه تیمی نمانده تا آخور و توبره اش پُر باشه تا شیری ویتامین دار بده و دختری پُر غوزک دار بسازه! خوب ببینید زمین های زراعی دارابکلا را از پنبه خبری نیست، کُلزا آمریکا جای پنبه نشسته تا دائم روغن در رگ و قلب ببلعی.


حالا هی نفسَک نفسَک بزن و به زن بگو : اَره زنا، امروز مِه کینگکلک چِه وه سیب زنده!!؟؟ و تیر کشنه؟؟ هه؟؟؟ و نیز بگی این متکا چه وه آلرژی دانّه؟


آری، دامنه می گه خوب خیلی معلومه. چون دیگه آن پنبه و پنبه سرگیری ها کجا بود؟ همه ی لحاف و دواج ها و متّکاها، شده پشم شیشه ی نفت خام ما. که با دلار مفت رفته روی اقیانوس آب. از اطلس گرفته تا آرام، بعد فی الفور به 330 جنس مبدّل شده و باز با روی باز و قیمتی گزاف برگشته سراغ ما. و حالا در لا و پهلو و شیار میار ماها، شده پشم شیشه ی خواب و خاس خاسک ها.

(دامنه دارابکلا)

برچسب‌ها: واژه ها، باورها
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد