X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
واژه ها، جاها، مثَل ها، باورها و خاطره ها

دِماسّی گیران

24 اردیبهشت 1396 ساعت 15:46

دِماسّی گیران



به نام خدا. سال های دور در دارابکلا دِماسّی گیران که زنان مُسن جوگی بودند، خانه به خانۀ مردم گردش می کردند هم کولک (=گلپَر) می فروختند و هم دِماسّی می گرفتند و هم گاهی طالع بینی می کردند و فال می گرفتند و کف خوانی می کردند و مثلاً می گفتند تو هشت تا زن می گیری و 18 تا بچه می آری! و زودتر از زنت می میری و چندین احتمالات دیگر را با شگرد رمّالی به خوردِ طرف می داند و خوش باوران هم یا زانوی غم می رگفتند و یا دُمپاش می زدند. از این بگذرم برم دماسّی سر.


دماسّی به زبان شهری ها یعنی چسبیدن غذا و خورده میوه ها در نای و گلو. مادران محل ما، خیال می کردند بچه های شان دچار دماسّی شدند. یعنی یا در دماغ و یا در نای و یا در گلویشان، غذا یا نان و یا جِرمی کُشنده، گیرکرده است و بچه داره خفه می شود. از این رو متوسّل به همین کولک فروشان و رمّالان و دِماسّی گیران جوگی می شدند که در محل چخ چخ می گرفتند و از این راه، پول و پَر می گرفتند، چون بچه ها را با فوت کردن! از خفگی نجات می دادند!



دِماسّی گیران به شگرد ماهرانه فوت می کردند و جرم های در کف جاسازی شده مثل پِخوی سیب (خورده ریزه ی سیب) را نشان مادران می دادند و خود را حرفه ای تمام، ناجی جان بچه نشون می دادند و تیغ می زدند و تا سه ماه آن حوالی نمی آمدند!


من، در بچگی دِماسّی گیران زیاد دیدم، ولی نه دچار دماسی شدم و نه زیر بار دِماسّی گیر، گیر کردم. بدم می آمد کسی دماغ و یا دهانم را بگیرد و با دهنش فوت کند. ایف ایف ایف.


آخه دماسّی چیزی نبود جز جمع شدن آب دماغ خشک شده (=به قول محلی ها فنی پاس در تَهِ دماغ). همین. تا لغت بعدی در پست آتی.

(دامنه دارابکلا)

برچسب‌ها: واژه ها، باورها
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد